|
بی راهه تو جاده ی زندگی طوری برون که به بی راهه نزنی!
|
||
|
آخه منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله.......بابا ایول..نمیدونستم اینقدر هوادار دارم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 همراز
داستان فرصت ( تو ادامه ی مطلب بخونید..آموزنده اس....ممنون)
پ.ن۱:برای اولین باره که پیوست نامه مینویسم..اول سلام...سلام به همه ی دوستای وبلاگیه خودم..خوبین؟؟...بله که خوبین..مگه میشه با وجود من خوب نباشین..!!!!خوب دوستای عزیزم راستش ..چه جوری بگم....از قراره معلوم من دیگه نمیتونم بیام نت..چرا؟؟به توچه؟؟..به دلیل درس و مدرسه و این حرفا..خیلی ناراحتم ولی انرژی مو از دست نمیدم..من بازم میام ولی نمیدونم کی..یعنی اصلا معلوم نیست..از همه ی اونایی که منو تحمل کردن تشکر بیجا ..ا..یعنی چیزه..تشکر بینهایت میکنم...و اصلا خودتونو ناراحت نکنین..همراز جونی بازم برمیگرده....به جون داداش اگه میخواین کامنت غمناک و چه میدونم اگر بار گران بودیم و رفتیم و خداحافظی بدین بهتره اصلا نظر ندین...چون دی به اون شخص سر نمیزنم...دوستای اگولی پگولیه من باید شاد باشن...و به وجود من افتخار کنن ....پ.ن۲:بابازرگ سینا من از نوشتن خسته نمیشم..اینقدر مینویسم تا جونم درآد.داداش ماهان که فکر میکنی ما دیگه دوستتون نداریم،اشتباه میکنی.ننجون جونیه عزیز که تو مرام به من رو دست زدی.بهنام جونی که وقتی بیای من نیستم.لجن جونی که دلت اینقدر صافه.مژگان جونی که بهم انرژی میدی.و همه ی دوستای عزیز و بلا گرفته ای مثل مستر من جونی که به من همیشه لطف داشته و دوستان دیگر که یادم نیست ولی همتونو دوست دارم از ته دل...باور کنین ..پ.ن.۳:بچه ها برید تو بیمارستانا به بیمارا سر بزنید...دل همتون صافه میدونم ولی باور کنین..لذت اینکار از تمام لذتهای دنیا بیشتره...یه بار امتحان کنین..خیلی خوشحال میشن..من رفتم وبه بیمارای دیالیزی سر زدم..باور کنین..اینقدر اینا خوشحا شدن که حد نداره...دعاتون میکنن...دعای بیمار درگیره ...تا حالا پیوست نامه به این طولانی دیده بودید؟؟.......میام و نظراتتون رو میخونم...بازم میگم دوستون دارم........التماس دعا ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 همراز
رنگ سبز را به خاطر خدا دوست میدارم
حتما بخونین...... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 همراز
سلام به همه ی برو بچ روزه دار...برو بچی که روزه نمیگیرن حالا به هر دلیل..خلاصه یه سلام بلند به همه...این پست با همه ی پستام فرق داره...از اون پست قشنگ قشنگاست...از اونایی که دلم میخواد هر چی از تو دلم میاد بیرون بنویسم...از اونایی که حداقل چرت نیست اگه هربار اومدم یه چیزی تایپ کردمو رفتم ایندفعه اومدم تا دلمو رو صفحه ی مانیتور تایپ کنم....(خیلی شاعرانه اش کردم آره؟؟؟)نه... اینطور نیست....نه اومدم شعار بدم و نه اومدم یه خودی نشون بدم.. آقا اومدم از عشقم بگم...عشق...عشقی که تو این روزا بیشتر اسمشو فریاد میزنم تا بهش بگم دوست دارم....دوست دارم چون جز تو هیچکس و ندارم...۶ روز از خوشگلترین ماه زندگیم گذشت...ماه عشق...ماه خدا... ماه مهربونی....ماهی که هرچی ازش بگم کمه....شاید اصلا بهم نیاد که همچین آدمی باشم ولی خونه ی حقیر من یه پنجره ی دیگه داره..فقط مخصوص خدا...شاید علاقه ی بیش از حدم به این ماه این باشه که خودم توش به دنیا اومدم...صدای اذان موقع افطار بهم آرامش میده...نمیتونم وصفش کنم فقط میخوام داد بزنم و بگم: ای خدا چاکرتم.... ای خدا نوکرتم.... میخوامت بدجور.... فقط چشمتو ازم برندار...همین....بچه ها همیشه سعی کنید هرکاری که میخواید بکنید اول واسه رضای خدا انجام بدید بعد واسه رضای بنده ی خدا..نمازو روزه های همتونم قبول حق باشه...دعا کنید نه واسه من اول برای کسی که محتاج به دعای قلبای پاکه بعد اگه وقت کردین یه کوچولو فقط یه کوچولو برای منم دعا کنید... چاکر همتون.... التماس دعا..
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 همراز
من آمده ام وا وای من آمده ام......سلام سلام خدمت حضار محترم....دوستان حالتان چطور است گوگولی مگولی ها...؟؟...خوبین؟قرررررررررررربون همتون....ببخشید که چند وقتی نبودم..درگیر کارو مشغله های زندگی رفتم تا خرج خانواده رو در بیارم..خرج ۱۲ تا بچه مو ....آخه میدونین این روزا خیل سرم شلوغه...یه بنده خدایی ۱۲ تا بچه ریخته رو سر منو رفته...همشونم زشت و کثیفن....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 همراز
نام:عاشق
لقب:چشم به راه سن:۲۰ متولده از:شهر دلباختگان ـــ خوب اول از آشناییتون بگو؟ ـــ آشنایی؟...چه آشنایی..اولای دوستی بود که زیاد ازش خوشم نمی اومد آخه یکم بد اخلاق بود ولی خوش قلب بود،زیاد نمیشناختمش..۱۸ سالم بود اونم ۱۵..زیاد دوست دختر داشتم،گفتم اینم مثل بقیه،..زیاد اهمیت نمیدادم تا اینکه زندگیم تغییر کرد..یه دفعه عاشق شده بودم ولی تو عشقم شکست خوردم ولی اون اومد تو زندگیمو منو تغییر داد..کم کم ازش خوشم اومد..دوست داشتنی بود با همه ی بد خلقی هاش..پاکی و صداقتی که تو چشماش بود منو طلسم کرد،قلبش مهربون بود اما بلد نبود این مهربونی رو بریزه بیرون،کم کم بهش علاقه مند شدم،یک ما هنیم گذشت تا چشم به هم زدم دیدم شدم عاشق و شیداش..با همه بهم زدم تا از دستش ندم..همش دلهره داشتم نکنه یکی بیاد و ازم بگیرتش..اون روزا زندگیم قشنگ شده بود،حاضر نبودم با هیچی عوضش کنم ولی حیف نمیدونستم.........آره دوستش داشتم تا پای جون ولی دست زمونه ازم گرفتش..یکی دیگه اومدو اون و ازم ربود...دلم شکست..بد جوری ...برای همیشه باهاش خداحافظی کردم،داشت گریه میکرد میگفت نرو تقصیر من نبود..بمون تا بهت ثابت کنم.. ـــ موندی؟؟ ـــ نه،نتونستم...ازش متنفر شده بودم..بایه دنیا اشک و آه ونفرت ترکش کردم و تنهاش گذاشتم ولی متاسفانه عجولانه تصمیم گرفتم..دو ماه ازش دو ربودم بعد از ۴،۵ ماه دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سراغش....داشتم دیوونه میشدم.. دردمو به کی میگفتم.. رفتم پیشش اما اون دیگه منو نمیخواست.. ـــ چرا؟؟با کسی بود؟ ـــ نه...از همه خبر گرفتم..با هیچکس رابطه نداشت..بهم گفت: ازت متنفرم،چون من و تو اوج تنهاییهام تنها گذاشتی..ازت متنفرم چون وقتی بهت گفتم نرو رفتی...ازت بدم میاد چون عشق پاکت یه هوس بود........آِره اینارو میگفت و منم نتونستم راضیش کنم...حالا من مونده بودم و چشم گریون و یه گوشه ی اتاق...
این داستان ادامه دارد نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 همراز
دوتا لر تصمیم میگیرن که درست صحبت کنن.اولی میگه"پاشو.دومی میگه نمی پاشم...اولی میگه"نمی پاشم غلط هستش بگو پاشیده نمیشم..!!!!
.................................................... به طرف میگن :پاشو سحره میگه:ولش کن خودم فردا بهش زنگ میزنم..!!! ................................................... یارو سوار سمند میشه،سخنگوی ماشین میگه:در خودرو باز است،یارو میگه:درو ولش کن بگو خودت کجایی شیطون؟؟..... ................................................. ترکه یه مزرعه میخره ۲سانتی متر در ۸ کیلومتر!!! میگن این چه زمینیه؟؟چی میخوای بکاری؟؟؟میگه:اگه خدا بخواد ماکارونی...... ................................................ به ترکه میگن یه پستاندار نام ببر که پرواز میکنه؟میگه:مهماندار هواپیما....!!!! ................................................ درجات نظامی ترکها"خرباز،خرجوخه،خروان،خرگرد،خرهنگ،خردار،خرتیپ،خرلشکر،اسب..! ............................................... به یه اصفهونی میگن:۲+۲ میشه چند؟میگه: میخی بخری یا میخی بفروشی؟؟..... .............................................. مدیریت محترم دانشگاه: روز اول"لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید" روز دوم"خانم ها لطفا شلوارهای کوتاه نپوشید" روز سوم"خواهران خواهشا با شلوار وارد شوید" .......................................... طرف جلوی دختره میخوره زمین میگه: حرکت و داشتی؟؟...... ..........................................
سلام به حضار محترم...ببخشید من دوباره اومدم..آخه طبع نویسندگیم گل کرد گفتم بیام دیگه....خوب بود؟؟جکها رو میگم..حال کردین نه؟؟ حالا میخوام یکم عشگولانش کنم..با یه شعر گشنگ موافقین؟؟ همگی با هم بگین بببببببببببببببله..!!..آباریکلا..
امشب ازآسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد آتش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب به جای میماند عطر سکر آور گل یاس است فروغ فرخزاد ........................................... "قطعه ای از لامارتین در کنار دریاچه ی بورژه" آن شب از کرانه ی دلربای تو ،نوایی آشنا برخاست که ای زمان اندکی آهسته تر رو واین لحظات را کندتر کن.بگذار در کنار هم باشیم.بیایید یکدیگر را دوست بداریم،در این دم های زود گذر مهربان باشیم، انسان را پناهگاهی نیست زمان را هم کرانه ای نه... ........................ چشم،چشم،دو ابرو/نگاه من به هرسو/پس چرا نیستی پیشم/نگاه خیس تو کو/گوش،گوش،دو تاگوش/دودست باز یه آغوش/بیا بگیر قلبمو/یادم تورتا فراموش/چوب،چوب،یه گردن/جایی نری تو بی من/دق میکنم میمیرم/اگه دور بشی از من/دست،دست،دوتا پامونده اینجا/یادت میاد که گفتی/بی تو نمیرم هیچ جا/من،من،یه عاشق/همون مجنون سابق/. --------------------------- خوب اینم از این..چطور بود؟؟امیدوارم خوشتون اومده باشه..یعنی بایدم خوشتون بیاد..من این همه زحمت کشیدم..جون کندم.جوونیمو به پاش گذاشتم..آخ ننه مام پیر شدیم دیگه...الهی خیر از جوونیت ببینی مادر نظر یادت نره البته تو پست پایینی....منم مردم از کمر درد...خوب دیگه... نوه های گلم..آقربونتون برم...من دیگه برم دکتر جونی...وای..آخ..مردم.. .... نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 همراز
گفتی نفرین میکنی؟ گفتم نه....فقط از خدا میخواهم که هیچکس اندازه من دوست نداشته باشه.. هنوزم از خدا میخواهم که هیچکس اندازه من دوست نداشته باشه..... تو صادقانه گفتی در خانه ی قلبت هیچ جایی برای من نیست من بر قلب سنگی ات بوسه میزنم که با من صادق بود..
نمیبخشمت...به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی..نمیبخشمت..بخاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی..نمیبخشمت.... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی..بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی..و می بخشمت به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی..........٬
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 همراز
سلام به همه ی بلاها...من بعد مدتها اومدم ببخشید که زودتر نیومدم آخه سیم اینترنت و بابا جوووووووووووووونم ورداشته(به دلیل شیطونیهای این بنده ی مظلوم)دیگه بابابزرگ،مامان بزرگ نداشتم..باحال جون...و بقیه ی دوستان گل گلاب به کوچیکیه خودتون ببخشید.......
خوب یادتون نره مام هستیم فقط تا مدتی باید بگم
وای وای مامااااااااااااااان آقا کجا میری برنامه هنوز تموم نشده.......هووووووی عموووووو با توام میخواستم بگم آی لاو یو.........(الان خر کیف شدی؟!!!!!) خوب دیگه بچه ه ادرسارو خوب بخونید عین من گلاب به روتون....روم به دیوار...بلا نسبت..دور از جون گند نزنید.... اوووووووکی؟؟؟؟ آففففففرین....خوب دیگه بابای تا اطلاع ثانوی نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 همراز
سلام به همه سلام به برادراخواهرا،بابابزرگا،مامان بزرگا،خوبین ؟
چه خبر؟؟من که خوبم امروزم اومدم مثلا خیر سرم آپ کنم!!!! اصلا نمیدونم چی بزارم .....!!! همینجوری دلم تنگ شده بود گفتم یه سریبزنم با اومدنم شادتون کنم خوب ناز کپولیا امروز چند تا عکس براتون میزارمتو ادامه مطلب برید ببینید...!!! چاکریم!!......فعلا
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 همراز
|
||